چشم هارا باید شست...

گفتی چشم هارا باید شست!
شستم ولی....
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم ولی....
گفتی زیر باران باید رفت!
رفتم ولی...
او نه چشم های خیس و شسته ام
ونه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید!!!
فقط زیر باران با طعنع ای خندید و گفت:
دیوانه شدی زیر باران وایسادی ؟
خیس میشی...
نفهمید که چرا و برای چه کسی؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:58 توسط پسرخسته
|