کاش عاشقت نبودم....

که اینگونه بسوزم به پایت

که اینگونه بمانم در حسرت دیدارت

کاش عاشقت نبودم که عذاب باشم...

تمام دردهای دنیارا بردوشم بکشم

که شبهایم را با چشمان خیس سحر کنم

روزهایم را با دلتنگی او به سر کنم

کاش عاشقت نبودم که اینگونه دلم سوخته نباشد

در هوای سرد عشقت افسرده نباشد

کاش عاشقت نبودم که اینک تنها باشم

تو نباشی و من پریشان باشم

تو نباشی و من دیوانه و سرگردان باشم

که اینک لحظه هایم بیهوده بگذرد

فصل هایم بی رنگ بگذرد

که حتی دلم به خزان نیز خوش نباشد

تقصیره خودم بود که هوای عاشقی به سرم زد

خواستم فرار کنم ...

عشق تیر خلاصش را بر بال و پرم زد

تا خواستم دلم را پریشان کنم

دلم،دل به دریا زد

دل به دریا زدو بدجور غرق شد

همه امیدهایم زیر آب محو شد

ومن نیز تمام شدم

کاش عاشقت نبودم ...

که اینگونه تمام شوم